انتــــــظار اومدنت
سلام عزیزم دیشب با بابا جون رفته بودیم رستوران واسه افطار دعوت بودیم خیلی خوش گذشت ولی بعد که اومدیم خونه داشتم لباسامو عوض میکردم بابایی سریع دوید اومی تو اتاق منم یه جیق بلندی کشیدم خیلی ترسیده بودم رفتم آب طلا خوردم و بعدشم خوابیدیم ولی خیلی کمر درد ودل درد داشتم تو دل خودم میگفتم اگه چیزی هم تشکیل شده باشه تا الان دیگه از بین رفته خیلی ترسیدم شب به زور از کمر درد خوابم برد عزیزم صبح که بابایی میخواست بره سر کار اومد بوسیدم وگفت یه خواب خوبی دیدم که بچه دار شدیم وپسری بود و طبیعی به دنیاش آوردی و گفت خودم ازش مراقبت میکردم خیلی خوشحال شدم از اینکه اینا رو تعریف کرد بعد که رفت من بی بی گذاشتم منفی شد البته هنوز خیلی مونده تا دقیقا مطمئن شم امیدوارم هر چی خیره پیش بیاد.
عزیزکم بی صبرانه منتـــــظر اومدنت هستیم
![]()
15/مرداد/92
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


انتــــــظار اومدنت
